Wednesday, October 31, 2012

The Pale Blue Dot

We were hunters and foragers. The frontier was everywhere. We were bounded only by the earth, and the ocean, and the sky. The open road still softly calls. Our little terr-aqueous globe as the madhouse of those hundred thousand millions of worlds. We, who cannot even put our own planetary home in order, riven with rivalries and hatreds; are we to venture out into space?
By the time we are ready to settle even the nearest other planetary systems, we will have changed. The simple passage of so many generations will have changed us; necessity will have changed us. We are… an adaptable species. It will not be we who reach Alpha Centauri and the other nearby stars. It will be a species very like us, but with more of our strengths, and fewer of our weaknesses; more confident, farseeing, capable and prudent. 
For all our failings, despite our limitations and fallibilities, we humans are capable of greatness. What new wonders undreamt of in our time, will we have wrought in another generation, and another? How far will our nomadic species have wandered, by the end of the next century, and the next millennium? 
Our remote descendants, safely arrayed on many worlds through the solar system, and beyond, will be unified, by their common heritage, by their regard for their home planet, and by the knowledge that, whatever other life may be, the only humans in all the universe, come from Earth. They will gaze up and strain to find the blue dot in their skies. They will marvel at how vulnerable the repository of all our potential once was, how perilous our infancy, how humble our beginnings, how many rivers we had to cross, before we found our way...

Carl Sagan

مرداب

میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر
مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
اما از بخت سیام راهم افتاد به کویر
چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد
آسمونم نبارید اونم سرگرونی کرد
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
هی بخارم می کنن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم

هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره
خاک تشنه همینم داره همراش می بره
خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید میاد
شن جامو پر می کنه که میاره دست باد




اردلان سرفراز

زندگی

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست
زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم


 کیوان شاهبداغی

Monday, August 13, 2012

S.S.

نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی، آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت
پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...
ظرف این لحظه ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید
در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست، به غم وعده این خانه مده





 












سهراب سپهری

Tuesday, July 17, 2012

بس کنيد

شرم تان باد اي خداوندان قدرت
بس کنيد
بس کنيد از اينهمه ظلم و قساوت
بس کنيد
اي نگهبانان آزادي
 نگهداران صلح
اي جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون

سرب داغ است اينکه مي باريد بر دلهاي مردم
سرب داغ
موج خون است اين که مي رانيد بر آن، کشتي خودکامگي را
موج خون

گر نه کوريد و نه کر
گر مسلسل هايتان يک لحظه ساکت مي شوند
بشنويد و بنگريد

بشنويد اين واي مادرهاي جان ‌آزرده است
کاندرين شبهاي وحشت سوگواري مي کنند
بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم هاي شما هر گوشه زاري مي کنند

بنگريد اين کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبياري مي کنند

بنگريد اين خلق عالم را که دندان بر جگر،
 بيدادتان را بردباري ميکنند

دست ها از دست تان اي سنگ چشمان
 بر خداست
گر چه مي دانم
آنچه بيداري ندارد خواب مرگ بي گناهان است و وجدان شماست
با تمام اشک هايم باز نوميدانه خواهش مي کنم
بس کنيد
بس کنيد
فکر مادرهاي دلواپس کنيد
رحم بر اين غنچه هاي نازک نورس کنيد
بس کنيد
شرم تان باد اي خداوندان قدرت

Tuesday, July 10, 2012

Eternity

As I turn away from a life so grey
Where have all the flowers gone?
Just what went wrong?

innocence, insanity, irony
Stone cold reality
Oh lord come and save me

Do you think we're forever?

I've been in tears
Hope has died in me
But now I'm here, I don't wish to leave

Trapped in time
A mirage of hope and change
A swirling mass, no mercy now

Do you think we're forever?

The unseen, the eternal
River of understanding
Persevering, dying escape
Forever tempting fate
Take me back

A flood of tears bounding
My soul with my mind
A dream of love, reality closing in behind
As I close my eyes, the vision dies
As I bid my last farewell to mankind

The unseen, the eternal..

ای مرده دلان

تا هست، کسی از او نمی گیرد دست
انگار نه انگار که مرگی هم هست

چون رفت ، برای مرده اش می میرند
نفرین به چنین جماعت مرده پرست



وقتی که به خاک تیره شان می سپرید
از شهوت بی نهایت مرگ پُرید


آخر چه ز جان مردگان می خواهید
ای مرده دلان مگر شما لاشخورید؟