Tuesday, July 17, 2012

بس کنيد

شرم تان باد اي خداوندان قدرت
بس کنيد
بس کنيد از اينهمه ظلم و قساوت
بس کنيد
اي نگهبانان آزادي
 نگهداران صلح
اي جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون

سرب داغ است اينکه مي باريد بر دلهاي مردم
سرب داغ
موج خون است اين که مي رانيد بر آن، کشتي خودکامگي را
موج خون

گر نه کوريد و نه کر
گر مسلسل هايتان يک لحظه ساکت مي شوند
بشنويد و بنگريد

بشنويد اين واي مادرهاي جان ‌آزرده است
کاندرين شبهاي وحشت سوگواري مي کنند
بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم هاي شما هر گوشه زاري مي کنند

بنگريد اين کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبياري مي کنند

بنگريد اين خلق عالم را که دندان بر جگر،
 بيدادتان را بردباري ميکنند

دست ها از دست تان اي سنگ چشمان
 بر خداست
گر چه مي دانم
آنچه بيداري ندارد خواب مرگ بي گناهان است و وجدان شماست
با تمام اشک هايم باز نوميدانه خواهش مي کنم
بس کنيد
بس کنيد
فکر مادرهاي دلواپس کنيد
رحم بر اين غنچه هاي نازک نورس کنيد
بس کنيد
شرم تان باد اي خداوندان قدرت

No comments:

Post a Comment